تبليغاتX
یادداشت های یک دختر!!!
معنای خوشبختی این است در دنیا کسی هست که بی اعتنابه نتیجه دوستت دارد

نيم ساعت پيش
" خدا " را ديدم قوز کرده با پالتوي مشکي بلندش
سرفه کنان در حياط از کنار دو سرو سياه گذشت
و رو به ايواني که من ايستاده بودم آمد ،
. . . آواز که خواند تازه فهميدم ،
پدرم را با او اشتباهي گرفته ام !
(حسين پناهي)

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 17:49  توسط tina | 
از دوست پسرم میپرسم نظرت در مورد دو سال سربازی چیه؟سخته واست ؟
میگه :دِ نـَـه دِ از ۴۰ سال پریود شدن که بهتره .من :|

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 18:40  توسط tina | 
زخمی که نمی بینیم … می دانید؟ خشونت همیشه یک چشم کبود و دندان شکسته و دماغ خونی نیست. خشونت، تحقیر، آزار گاهی یک نگاه است. نگاه مردی به یقه ی پایین آمده ی لباس زنی وقتی که دولا شده و چایی تعارف می کند. نگاه برادری است به خواهرش وقتی در مهمانی بلند خندیده. نگاهی که ما نمی بیینیم. که نمی دانیم ادامه اش وقتی چشم های ما در مجلس نیستند چیست. ترسی است که ارام آرام در طول زمان بر جان زن نشسته خشونت بی کلام، بی تماس بدنی، مردی است که در را که باز می کند زن ناگهان مضطرب می شود، غمگین می شود. نمی داند چرا. در حضور مرد انگار کلافه باشد. انگار خودش نباشد. انگار بترسد که خوب نیست. که کم است. که باید لاغرتر باشد چاق تر باشد زیباتر باشد خوشحال تر باشد سنگین تر باشد سکسی تر باشد خانه دارتر باشد عاقل تر باشد. خشونت آن چیزی است که زن نیست و فکر میکند باید باشد. خشونت آن نقابی است که زن می زند به صورتش تا خودش نباشد تا برای مرد کافی باشد. مرد می تواند زن را له کند بدون اینکه حتی لمس اش کند. بدون اینکه حتی بخواهد لهش کند. این ارث مردان است که از پدران پدرانشان بهشان رسیده خشونت، آزار، تحقیر امتداد همان “مادر … ها، … ها، خواهر …ها، مادرش را فلان ها، عمه اش را بیسار”هایی است که به شوخی و جدی به هم و به دیگران می گوییم. خشونت، آزار، تحقیر همان “زن صفت، مثل زن گریه می کردی”هایی است که بچه هایمان از خیلی کودکی یاد می گیرند خشونت، آزار، تحقیر، پله های بعدی نردبانی هستند که پله ی اولش با فلانی و بیساری معاشرت نکن چون… فلان لباس را نپوش چون…است. چون هایی که اسمشان می شود ” عشق”. عشق هایی که می شوند ابزار کنترل. که منتهی می شوند به زنانی بی اعتماد به نفس، بی قدرت، غمگین، تحقیر شده، ترسان، وابسته، تهدید به ترک شده و شاید کتک خورده که فکر می کنند همه ی زخم هایشان از عشق است. که مرد عاشق زخم می زند و زخم بالاخره خوب می شود. خشونت توجیه آزار روحی، کلامی، جسمی، جنسی مردی است که مست است. مستی انگار عذر موجهی باشد برای ناموجه ترین رفتارها. می دانید؟ کتک بدترین نوع خشونت علیه زنان نیست. کبودی و زخم و شکستگی خوب می شوند. قدرت و شادابی و باور به خویشی که از زن در طول ماهها و سالها گرفته می شود گاهی هیچ وقت، هیچ وقت، ترمیم نمی شود خشونت دست سنگین پدری است که بر صورت دخترک ۹ ساله اش بلند می شود اما هرگز فرود نمی آید. خشونت گردنکشی برادری است که نگاه پسرک معصوم همسایه را کور می کند و خواهر را ناامید می کند از عشق پاک و دیوار به دیوار همسایگی . خشونت آروغ زدن های شوهر است به جای دستت درد نکند برای دستپخت عالی یک صبح تا ظهر حبس شدن در آَشپزخانه . خشونت قانون نابرابر حق قیومیت پدربزرگی است که در فقدان پدر ، صاحب بلامنازع نوه ی دختری اش می شود بی اینکه حضور مادر در جایی دیده شده باشد. خشونت حق ارثی است که پس از مرگ پدر به تو داده می شود نیم آن چیزی که برادرت می گیرد و تازه منت بر سرت می گذارند که نان آور خانه ات دیگری است . خشونت خود ما زنانیم که تمامی اینها را می پذیریم بی هیچ اعتراضی و آن کسی را هم که در میانمان به اعتراض بلند می شود با القاب زن فلان و بهمان به سخره می گیریم . خشونت خود خودمانیم و از ماست که بر ماست
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 16:38  توسط tina | 
آن که خداحافظی می کند

امید است که برگردد.

بی خداحافظی رفته را خدا می داند...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 17:47  توسط tina | 

حقیقت انسان به آن چه اظهار میکند نیست
بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزی است

که از اظهار آن عاجز است

بنابراین اگر خواستی او را بشناسی
نه به گفته هایش

بلکه به ناگفته هایش گوش فرا بسپار

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 12:37  توسط tina | 
حتی نگفتیم خداحافظ.
تو هم رفتی ، مثل همۀ قصه های تکراری زندگی من.حالا تو فقط ، تکرار دوباره یک قصۀ کهنه هستی.
دیگر نه اصراری به ماندنت و نه انکار رفتنت...هیچ چیزی در من نیست جُز مشتی تصویر و خاطره که می گذارم توی صندوقچه کنار همۀ رفته ها.
نه اشکی ، نه بغضی ، نه حتی نگاهِ لرزان نگرانی که از تکرارش خسته ام.این یک بار را می خواهم صاف و مستقیم خیره شوم به چشمانم و بگویم به درک!این رفتن برگشتنی نداره...
تو باور کن که من خوشبختم و به بختِ خویش، خوش خیال می خندم و نمی خواهم بزرگ شوم و فقط می خواهم برای بزرگ شدنم رویا ببافم.با سری که روی شونه های خودم گذاشتم نه شانۀ دیگری که به هیچ شانه ای امیدی نیست.چه دلتنگ باشم و چه نباشم.
باور کن می روم و دیگر به هیچ هوایی برنمی گردم. حتی آفتابی ترین هوا هم گرمم نمی کند ، بس که اینجا سرد است.هوای عاشقی هایم حواله به همان دلتنگی های گاه و بیگاه. بگذار فقط خاطره باشند و چند خطی روی بی خطی های این گذر، برای دلم که طعمش را یدک بکشد ، برای فرداها که آن هم نمی دانم برای چه؟! برای خالی نبودن عریضه و غریزه شاید ...
اصلا دلم میخواهد آنقدر در رفتن فرو روم که راه بازگشت را گم کنم و هی دور شوم و دور شوم.
می بینی؟!
بس که اندوه به جانم بارید ، خرافات مثل علف هرز در حرفهایم رویید...
از اندوهگین بودنم که فاکتور بگیری ، انگار حالم خوب است و دلتنگی ها را هم خیالی نیست و گور بابای زندگی که خیال منبسط شدن ندارد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 12:27  توسط tina | 
مرد واقعی باید:
 
علاوه بر قدرت تف کردن آنهم بصورت آنی واخلاق سگی، دست بزن هم داشته باشه
 
موهای پشت گردنش اونقدر بلند باشه که قابل مرتب کردن با شونه باشه
 
به ضرب مای تابه هفته ای یکبار حموم بره
 
اول صبح که همه خوابند و خانه ساکت، در توالت رو باز بذاره و بشکلی که بقیه رو تا حالت تهوع پیش ببره آب را چند بار تو دهنش قرقره کنه. بعدش با انگشت اشاره اش دندوناشو بشوره
 
دهنش بوی کلاغ مرده بده
 
شیکم داشته باشه طوریکه وقتی دمر می خوابه، دستاش به زمین نرسه
 
بوی جورابش یه سور زده باشه به سمور و وقتی اونو از پاش درمیاره مث چکمه سیخ ایستاده وایسه
 
همیشه خدا جورابش سوراخ باشه مخصوصا در ناحیه پاشنه پا
 
همواره در محل کار پس از خروج از توالت دستای خیسش رو با جلوی پیرهن یا پشت شلوار پاک کنه
 
دوازده ماه سال حتی در گرمای چهل درجه زیر شلواری آبی راه راه بپوشه و وقتی شلوارش رو درمیاره زیر شلواریش کماکان تو جورابش باشه
 
دندونای خرگوشی جلوش روکش طلا داشته باشه
 
بعد از اینکه یه پارچ دوغ رو یه نفس با پارچ سر کشید، سیبیل های سفیدش رو با آستین پیرنش پاک کنه
 
در انظار عمومی چنان فین کنه که شنونده رو یاد چرخ گوشت روشن بندازه. بعد هم انگشت اشاره نمناکش رو با دیوار،نزدیکترین درخت یا ترجیحا آستر کتش پاک کنه
 
مهترین شیرین کاریش سرکشیدن شیشه نوشابه بشکل یه نفس باشه. همچنین توانایی آروغ زدن داشته باشه
 
مامان جونش رو از همه عالم و آدم بیشتر دوست داشته باشه
 
زنشو با الفاظی چون منزل، ضعیفه، ننه حسن، دختر عمو یا آقا مصطفی صدا کنه
 
باجناق، برادرزن و شوهر خواهر شو آدم حساب نکنه
 
چایی رو هورتی بالا بکشه بعد با آرامش و جوری که سایرین رو روانی کنه یواش یواش شروع به جویدن قند بکنه
 
موهای دماغ و گوشش کاملا نمایان باشه . موهای ابروهاشو به بالا و بشکل شاخ به بالا تاب بده
 
سیبیلش اونقدر بلند و پرپشت باشه که وقتی حرف می زنه دهن و دندوناش پیدا نشه
 
تکه های گوشت کله پاچه و سیرابی رو با دست بذاره لای نون
 
وقتی میخوابه جوری خوروپف کنه که انگار جاروبرقی صنعتی روشن کرده باشن. صبح هم که بلند می شه همه چیز رو انکار کنه
 
وفتی با کسی صحبت می کنه چش تو چش گوینده، گوشه های سیبیلش رو با لب پایین به توی دهنش ببره
 
خربزه و هندونه رو حتما تا رسیدن به پوست بخوره و اینکارو اونقدر ادامه بده که بقه از شدت شرمندگی یه قاچ دیگه بدن دستش
 
توانایی حرف زدن با دهن پر رو داشته باشه و اگه در این بین ذرات چسبناکی روی صورت و پیرهن شنونده نمایان شد به ابروی مبارک خم هم نیاره
 
 
حالا اگه مردی بگو تا بگم "پسر نمونه، مرد کامل" روزت مبارک
 
 
 
 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 21:15  توسط tina | 





 

پس نتیجه میگیریم که نجیب باشیم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 0:14  توسط tina | 
پسری جوان که یکی از مریدان شیفته شیوانا بود، چندین سال نزد استاد درس معرفت و عشق می آموخت. شیوانا نام او را "ابر نیمه تمام" گذاشته بود و به احترام استاد بقیه شاگردان نیز او را به همین اسم صدا می زدند. روزی پسر نزد شیوانا آمد و گفت دلباخته دختر آشپز مدرسه شده است و نمی داند چگونه عشقش را ابراز کند!؟ شیوانا از "ابر نیمه تمام" پرسید:" چطور فهمیدی که عاشق شده ای؟!"
پسر گفت:" هرجا می روم به یاد او هستم. وقتی می بینمش نفسم می گیرد و ضربان قلبم تند می شود. در مجموع احساس خوبی نسبت به او دارم و بر این باورم که می توانم بقیه عمرم را در کنار او زندگی کنم!"
شیوانا گفت:...

" اما پدر او آشپز مدرسه است و دخترک نیز مجبور است به پدرش در کار آشپزی کمک کند. آیا تصور می کنی می توانی با کسی ازدواج کنی که برای بقیـه همکلاسی هایت غذا می پزد و ظرف های غذای آنها را تمیز می کند."
"ابرنیمه تمام" کمی در خود فرو رفت و بعد گفت:" به این موضوع فکر نکرده بودم. خوب این نقطه ضعف مهمی است که باید در نظر می گرفتم."
شیوانا تبسمی کرد و گفت:" پس بدان که عشق و احساس تو به این دختر هوسی زودگذر و التهابی گذرا بیش نیست و بی جهت خودت و او را بی حیثیت مکن!"
دو هفته بعد "ابر نیمه تمام" نزد شیوانا آمد و گفت که نمی تواند فکر دختر آشپز را از سر بیرون کند. هر جا می رود او را می بیند و به هر چه فکر می کند اول و آخر فکرش به او ختم می شود." شیوانا تبسمی کرد و گفت:" اما دخترک نصف صورتش زخم دارد و دستانش به خاطر کار، ضخیم و کلفت شده است. به راستی بد نیست که همسر تو فردی چنین زشت و خشن باشد. آیا به زیبایی نه چندان زیاد او فکر کرده ای! شاید علت این که تا الان تردید کرده ای و قدم پیش نگذاشته ای همین کم بودن زیبایی او باشد؟!" پسر کمی در خود فرو رفت و گفت:" حق با شماست استاد! این دخترک کمی هم پیر است و چند سال دیگر  شکسته می شود. آن وقت من باید با یک مادربزرگ تا آخر عمر سر کنم!"
شیوانا تبسمی کرد و گفت:" پس بدان که عشق و احساس تو به این دختر هوسی زودگذر است و التهابی گذرا بیش نیست پس بی جهت خودت و او را بی حیثیت مکن!"
پسرک راهش را کشید و رفت. یکی از شاگردان خطاب به شیوانا گفت که چرا بین عشق دو جوان شک و تردید می اندازید و مانع از جفت شدن آنها می شوید. شیوانا تبسمی کرد و پاسخ داد:" هوس لازمه جفت شدن دو نفر نیست. عشق لازم است و "ابر نیمه تمام" هنوز چیزهای دیگر را بیشتر از دختر آشپز دوست دارد."
یک ماه بعد خبر رسید که "ابر نیمه تمام" بی اعتنا به شیوانا و اندرزهای او درس و مشق را رها کرده است و نزد دختر آشپز رفته و او را به همسری خود انتخاب کرده است و چون شغلی نداشته است در کنار پدر همسر خود به عنوان کمک آشپز استخدام شده است.
یکی از شاگردان نزد شیوانا آمد و در مقابل جمع به بدگویی "ابر نیمه تمام" پرداخت و گفت: " این پسر حرمت استاد و مدرسه را زیر پا گذاشته است و به جای آموختن عشق و معرفت در حضور شما به سراغ آشپزی رفته است. جا دارد او را به خاطر این بی حرمتی به مرام عشق و معرفت از مدرسه بیرون کنید؟!"
شیوانا تبسمی کرد و گفت:"دیگر کسی حق ندارد به کمک آشپز جدید مدرسه "ابر نیمه تمام" بگوید. از این پس نام او "تمام آسمان" است. اگر من از این به بعد در مدرسه نبودم سوالات خود در مورد عشق و معرفت را از "تمام آسمان" بپرسید. همه این درس و معرفت برای این است که به مرحله و درک "تمام آسمان " برسید. او اکنون معنای عملی و واقعی عشق را در رفتار و کردار خود نشان داده است."

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 21:22  توسط tina | 
یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه : پدر جان ، لطفا برای من بگین سیعاسمت یعنی چی ؟
پدرش فکر می کنه و می گه : بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیعاسمت بشی .. من حکومت هستم ، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم. مامانت جامعه هست ، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه !
کلفت مون ملت فقیر و پا برهنه هست ، چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره ..
تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی
داداش کوچیکت هم که دو سالش هست ، نسل آینده است
امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چیه و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی !
پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچیکش از خواب می پره ، می ره به اتاق برادر کوچیکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی خرابی خودش دست و پا می زنه ، میره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته و هر کار می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه
می ره تو اتاق کلفت شون که اون رو بیدار کنه ، می بینه باباش توی تخت با کلفت شون خوابیده و ….!!
می ره و سر جاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه ..
فردا صبح باباش ازش می پرسه : پسرم ! فهمیدی سیاست چیست ؟
پسر می گه : بله پدر ، دیشب فهمیدم که سعیاسمت چیه

سیاست یعنی اینکه حکومت ، ترتیب ملت فقیر و پا برهنه رو می ده، در حالی که جامعه به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمی تونه جامعه رو بیدار کنه ، در حالی که نسل آینده داره توی گه خودش دست و پا می زنه

پ.ن:

خدا جون

میتونم خواهش کنم , هر چی رو , از هر جا بر میداری , دوباره بذاری سر جاش… ؟؟؟ هیچی سر جاش نیست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 14:57  توسط tina | 
در چمنزاری خرها و زنبورها در کنار هم زندگی می کردند.

روزی از روزهاخری برای خوردن علف به چمنزار می آید و مشغول خوردن می شود.

از قضا گل کوچکی را که زنبوری در بین گلهای کوچکش مشغول مکیدن شیره بود، می کند و زنبور بیچاره که خود را بین دندانهای خر اسیر و مردنی می بیند، زبان خر را نیش می زند و تا خر دهان باز می کند او نیز از لای دندانهایش بیرون می پرد.

خر که زبانش باد کرده و سرخ شده و درد می کند، عر عر کنان و عربده کشان زنبور را دنبال می کند.

زنبور به کندویشان پناه می برد.

به صدای عربده خر، ملکه زنبورها از کندو بیرون می آید و حال و قضیه را می پرسد.

خر می گوید :

« زنبور خاطی شما زبانم را نیش زده است باید او را بکشم.»

ملکه زنبورها به سربازهایش دستور می دهد که زنبور خاطی را گرفته و پیش او بیاورند. سربازها زنبور خاطی را پیش ملکه زنبورها می برند و طفلکی زنبور شرح می دهد که برای نجات جانش از زیر دندانهای خر مجبور به نیش زدن زبانش شده است و کارش از روی دشمنی و عمد نبوده است. ملکه زنبورها وقتی حقیقت را می فهمد، از خر عذر خواهی می کند و می گوید:

« شما بفرمائید من این زنبور را مجازات می کنم.»

خر قبول نمی کند و عربده و عرعرش گوش فلک را کر می کند که نه خیر این زنبور زبانم را نیش زده است و باید او را بکشم. ملکه زنبورها ناچار حکم اعدام زنبور را صادر می کند. زنبور با آه و زاری می گوید:

« قربان من برای دفاع از جان خودم زبان خر را نیش زدم. آیا حکم اعدام برایم عادلانه است ؟»

ملکه زنبورها با تاسف فراوان می گوید:

« می دانم که مرگ حق تو نیست. اما گناه تو این که با خر جماعت طرف شدی که زبان نمی فهمد و سزای کسی که با خر طرف شود همین است»

 

الاغ

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 12:31  توسط tina | 

گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید،
نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی
بلکه برای اینکه ببینی چه کسانی اهمیت داده و به خود زحمت می دهند که این دیوار را بشکنند

-اگه یه روز حس کردی تو یه زمان عاشق دونفری دومی رو انتخاب کن چون اگه واقعا عاشق اولی بودی به عشق دومی گرفتار نمی شدی!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 21:13  توسط tina | 

تو می روی
و من پشت سرت مه می پاشم
بگذار جاده ها مه آلود باشند
در مه گرگ ها
خوب سفر می کنند...
خوب شکار می کنند...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 22:35  توسط tina | 

مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند
قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند
لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لک لک ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند
عده ای از آنها ...

با لک لک ها کنار آمدند و عده ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند
مارها باز گشتند و همپای لک لک ها شروع به خوردن قورباغه ها کردند
حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند که برای خورده شدن  به دنیا می آیند
تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است
اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 18:26  توسط tina | 
برای مجنون ِ بیخیال ِ قصه ات،
یک لیلیِ مغرور باش!
محبتت را به هر بها و بهانه ای

مفروش...

باربط نوشت : هیچ کس بی کس نیست ولی موفق کسیست که با هر کس نیست!!
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 17:2  توسط tina | 
باید کسی باشد
که هر وقت بار خستگی هایت سنگین شد
هر وقت سهمت از بغض بیشتر از توانت شد
بیاید آغوش باز کند
و پناهت شود
و تو یک جا
تمام تنهاییت را
تمام دلتنگیت را
تمام سکوتت را
تمام خستگیهایت را
و تمام بغضت را
میان هُرم نفسهایش
نفس بکشی...
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 12:57  توسط tina | 
یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی میکردن. پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت. پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت میدم؛ تو همه شیرینیاتو به من بده. دختر کوچولو قبول کرد.
پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و ..

بقیه رو به دختر کوچولو داد. اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود تمام شیرینیاشو به پسرک داد.
همون شب دختر کوچولو با ارامش تمام خوابیدو خوابش برد. ولی پسر کوچولو نمی تونست بخوابه چون به این فکر می کرد که همونطوری خودش بهترین تیله اشو یواشکی پنهان کرده شاید دختر کوچولو هم مثل اون یه خورده از شیرینیهاشو قایم کرده و همه شیرینی ها رو بهش نداده!!

داستان رو با دقت بخونیم میبینیم دلیل خیلی از نا آرومی ها و شکاکی های ما خودمون و کارامون هستیم!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 12:32  توسط tina | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 18:18  توسط tina | 


میزی برای کار

کاری برای تخت

تختی برای خواب

خوابی برای جان

جانی برای مرگ

مرگی برای یاد

یادی برای سنگ

 

این بود زندگی....
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 18:5  توسط tina | 

منو حالا نوازش کن

که این فرصت نره از دست

شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست

 

منو حالا نوازش کن

همین حالا که تب کردم

اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم

 

هنوزم میشه عاشق بود

تو باشی کار سختی نیست

بدون مرز با من باش اگر چه دیگه وقتی نیست

 

نبینم این دمه رفتن

تو چشمات غصه میشینه

همه اشکاتو می بوسم می دونم قسمتم اینه

 

تو از چشمای من خوندی

که از این زندگی خسته ام

کنار تو اونقدر آرومم که از مرگ هم نمی ترسم

 

تنم سرده ولی انگار

تو دستای تو آتیشه

خودت پلک هام رو می بندی و این قصه تموم میشه

 

 

منو حالا نوازش کن

همین حالا که تب کردم

اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 11:10  توسط tina | 
دایره بلاخره فهمید

...دایره با تمام حماقتش بلاخره فهمید

فهمید که مثلث با آن گوشه های تیز دردناک

مثلث با آن اضلاع ابله ناموزون

مثلث با آن مساحت ناقص

مثلث با تمام وقاحتش

نمی تواند قطعه گمشده ی او باشد

اما افسوس که خیلی دیر فهمید...

حالا دایره تنهاست اما گوشه های تیز و دردناک مثلث آزارش نمی دهد


-این روزها اگر زن باشی بیشتر دوستیها  دنبال تنت هستند و اگر مرد باشی بیشتر دنبال پولت هستند و این داره برای همه عادی میشه

1100سال است كسی منتظر 313 مرد است. مرد شدن، چقدر زمان می‌خواهد...


+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 14:21  توسط tina | 

شنبه صبح زود از خواب بیدار شدم، آروم لباس پوشیدم و طوری که زنم از خواب بیدار

 

نشه، جعبه ناهارم رو برداشتم، سگم رو صدا کردم و آروم رفتم توی گاراژ خونه،

 

قایق‌ام رو بستم به پشت ماشینم و از خونه به قصد ماهیگیری رفتم بیرون

 

در همین حین متوجه شدم که بیرون باد شدیدی میاد، بارونیه و رادیو رو هم که

 

روشن کردم متوجه شدم تمام روز وضعیت هوا به همون بدی باقی خواهد موند

 

تصمیمم عوض شد. دوباره آروم برگشتم خونه، ماشین رو تو گاراژ پارک کردم، لباسم

 

رو درآوردم و یواش رفتم تو رختخواب کنار زنم که هنوز خواب بود

 

اون رو از پشت بغل کردم و آهسته تو گوشش گفتم: “هوا بیرون خیلی بده …..” که

 

همسر عزیزم جواب داد: آره، ولی باورت میشه که این شوهر احمق من تو همچین

 

هوائی رفته ماهیگیری؟


من هنوز که هنوزه نمی‌دونم همسرم اون روز شوخی می‌کرد یا نه، ولی من دیگه

 

هیچوقت نرفتم ماهیگیری.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 17:48  توسط tina | 
ساکت که بمانی، می رود به حساب جواب نداشتنت عمراً بفهمند داری جان میکنی تا احترامشان را نگه داری

نگران نبودنت نباش نفرینت نمیکنم! همین که دیگر جایت در دعاهایم خالیست برایت کافیست!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 12:16  توسط tina | 
در يك مدرسه راهنمايي دخترانه در منطقه محروم شهر خدمت مي كردم و چند سالي بود كه مدير مدرسه شده بودم.
قرار بود زنگ تفريح اول، پنج دقيقه ديگر نواخته شود و دانش آموزان به حياط مدرسه بروند.

هنوز دفتر مدرسه خلوت بود و هياهوي دانش آموزان در حياط و گفت وگوي همكاران در دفتر مدرسه، به هم نياميخته بود.
در همين هنگام، مردي با ظاهري آراسته و سر و وضعي مرتب در دفتر مدرسه حاضر شد و خطاب به من گفت:
«با خانم... دبير كلاس دومي ها كار دارم و مي خواهم درباره درس و انضباط فرزندم از او سؤال هايي بكنم.»

از او خواستم خودش را معرفي كند. گفت:
«من 'گاو' هستم ! خانم دبير بنده را مي شناسند. بفرماييد گاو، ايشان متوجه مي شوند.»
تعجب كردم و موضوع را با خانم دبير كه با نواخته شدن زنگ تفريح، وارد دفتر مدرسه شده بود، درميان گذاشتم.
يكه خورد و گفت: «ممكن است اين آقا اختلال رفتار داشته باشد. يعني چه گاو؟ من كه چيزي نمي فهمم...»

از او خواستم پيش پدر دانش آموز ياد شده برود و به وي گفتم:
«اصلاً به نظر نمي رسد اختلالي در رفتار اين آقا وجود داشته باشد. حتي خيلي هم متشخص به نظر مي رسد.»
خانم دبير با اكراه پذيرفت و نزد پدر دانش آموز كه در گوشه اي از دفتر نشسته بود، رفت.
 مرد آراسته، با احترام به خانم دبير ما سلام داد و خودش را معرفي كرد: «من گاو هستم!»
- خواهش مي كنم، ولي...
- شما بنده را به خوبي مي شناسيد.
من گاو هستم، پدر گوساله؛ همان دختر۱۳ ساله اي كه شما ديروز در كلاس، او را به همين نام صدا زديد...
دبير ما به لكنت افتاد و گفت: «آخه، مي دونيد...»

- بله، ممكن است واقعاً فرزندم مشكلي داشته باشد و من هم در اين مورد به شما حق مي دهم.
ولي بهتر بود مشكل انضباطي او را با من نيز در ميان مي گذاشتيد. قطعاً من هم مي توانستم اندكي به شما كمك كنم.
خانم دبير و پدر دانش آموز مدتي با هم صحبت كردند.
گفت و شنود آنها طولاني، ولي توأم با صميميت و ادب بود. آن پدر، در خاتمه كارتي را به خانم دبير ما داد
و با خداحافظي از همه، مدرسه را ترك كرد.
وقتي او رفت، كارت را با هم خوانديم.
در كنار مشخصاتي همچون نشاني و تلفن، روي آن نوشته شده بود:
«دكتر... عضو هيأت علمي دانشكده روانشناسي و علوم تربيتي دانشگاه...»

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 17:45  توسط tina | 
وقتی کسی را دوست دارید ، حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود .

وقتی کسی را دوست دارید ، در کنار او که هستید ، احساس امنیت می کنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، حتی با شنیدن صدایش ، ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، زمانی که در کنارش راه می روید احساس غرور می کنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، تحمل دوری اش برایتان سخت و دشوار است .

وقتی کسی را دوست دارید ، شادی اش برایتان زیباترین منظره دنیا و ناراحتی اش برایتان سنگین ترین غم دنیا ست .

وقتی کسی را دوست دارید ، حتی تصور بدون او زیستن برایتان دشوا ر است .

وقتی کسی را دوست دارید ، شیرین ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید .

وقتی کسی را دوست دارید ، حاضرید برای خوشحالی اش دست به هرکاری بزنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، هر چیزی را که متعلق به اوست ، دوست دارید .

وقتی کسی را دوست دارید ، در مواقعی که به بن بست می رسید ، با صحبت کردن با او به آرامش می رسید

. وقتی کسی را دوست دارید ، برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید

. وقتی کسی را دوست دارید ، حاضرید از خواسته های خود برای شادی او بگذرید

. وقتی کسی را دوست دارید ، به علایق او بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید . وقتی کسی را دوست دارید ، حاضرید به هرجایی بروید فقط او در کنارتان باشد

. وقتی کسی را دوست دارید ، ناخود آگاه برایش احترام خاصی قائل هستید . وقتی کسی را دوست دارید ، تحمل سختی ها برایتان آسان و دلخوشی های زندگیتان فراوان می شوند .

وقتی کسی را دوست دارید ، او برای شما زیباترین و بهترین خواهد بود اگرچه در واقع چنین نباشد .

وقتی کسی را دوست دارید ، به همه چیز امیدوارانه می نگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان می شمارید . وقتی کسی را دوست دارید ، با موفقیت و محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می کنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، واژه تنهایی برایتان بی معناست . وقتی کسی را دوست دارید ، آرزوهایتان آرزوهای اوست .

وقتی کسی را دوست دارید ، در دل زمستان هم احساس بهاری بودن دارید . وقتی کسی را دوست دارید ، این طور نیست ؟

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 22:40  توسط tina | 
من به کودکم خواهم گفت که هیچ "اویی" نخواهد آمد....و اگر روزی  او  آمد فریبش را نخور

کودکم آدم ها گرگ تر از آنند که تصور میکنی.....

گرگ ها جز به دندان کشیدن گوشت تنت هیچ از تو نمیخواهند......

تنت را محافظ باش که جای زخم دندان اینها هرگز مرهمی نخواهد داشت.....

و زهر نیش آنها حتی تا لمس سنگ لهد روح تو را می آزارد


من مورچه ای را مسخره می کردم که سال ها عاشق یک تفاله چایی بود... خودم را فراموش کردم که زمانی عاشق آشغالی بودم که فکر می کردم آدم است

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 18:3  توسط tina | 

کم کم یاد خواهی گرفت

تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را

اینکه عشق تکیه کردن نیست

و رفاقت، اطمینان خاطر

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند

 و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند. 

  کم کم یاد میگیری که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.

 باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی

که محکم باشی

پای هر خداحافظی یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی.

 

خورخه لوئیس بورخس

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 13:45  توسط tina | 

پس از کلي دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم...ما همديگرو به حد مرگ دوست داشتيم

سالاي اول زندگيمون خيلي خوب بود...اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به

وضوح حس مي کرديم...

مي دونستيم بچه دار نمي شيم...ولي نمي دونستيم که مشکل از کدوم يکي از

ماست...اولاش نمي خواستيم بدونيم...با خودمون مي گفتيم...عشقمون واسه يه

زندگي رويايي کافيه...بچه مي خوايم چي کار؟...در واقع خودمونو گول مي زديم...

هم من هم اون...هر دومون عاشق بچه بوديم...

تا اينکه يه روز

علي نشست رو به رومو

گفت...اگه مشکل از من باشه ...تو چي کار مي کني؟...فکر نکردم تا شک کنه که

دوسش ندارم...خيلي سريع بهش گفتم...من حاضرم به خاطر

تو رو همه چي خط سياه بکشم...علي که انگار خيالش راحت شده بود يه نفس

راحت کشيد و از سر ميز بلند شد و راه افتاد...

گفتم:تو چي؟گفت:من؟

گفتم:آره...اگه مشکل از من باشه...تو چي کار مي کني؟

برگشت...زل زد به چشام...گفت:تو به عشق من شک داري؟...فرصت جواب ندادو

گفت:من وجود تو رو با هيچي عوض نمي کنم...

با لبخندي که رو صورتم نمايان شد خيالش راحت شد که من مطمئن شدم اون

هنوزم منو دوس داره...

گفتم:پس فردا مي ريم آزمايشگاه...

گفت:موافقم...فردا مي ريم...

و رفتيم...نمي دونم چرا اما دلم مث سير و سرکه مي جوشيد...اگه واقعا عيب از من

بود چي؟...سر

خودمو با کار گرم کردم تا ديگه فرصت

فکر کردن به اين حرفارو به خودم ندم...

طبق قرارمون صبح رفتيم آزمايشگاه...هم من هم اون...هر دو آزمايش داديم...بهمون

گفتن جواب تا يک هفته ديگه حاضره...

يه هفته واسمون قد صد سال طول کشيد...اضطرابو مي شد خيلي اسون تو چهره

هردومون ديد...با

اين حال به همديگه اطمينان مي داديم

که جواب ازمايش واسه هيچ کدوممون مهم نيس...

بالاخره اون روز رسيد...علي مث هميشه رفت سر کار و من خودم بايد جواب ازمايشو

مي گرفتم...دستام مث بيد مي لرزيد...داخل ازمايشگاه شدم...

علي که اومد خسته بود...اما کنجکاو...ازم پرسيد جوابو گرفتي؟

که منم زدم زير گريه...فهميد که مشکل از منه...اما نمي دونم که تغيير چهره اش از

ناراحتي بود...يا از

خوشحالي...روزا مي گذشتن و علي روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر مي

شد...تا اينکه يه روز که ديگه صبرم از اين رفتاراش طاق شده بود...بهش

گفتم:علي...تو

چته؟چرا اين جوري مي کني...؟

اونم عقده شو خالي کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز...مگه گناهم چيه؟...من

نمي تونم يه عمر بي بچه تو يه خونه سر کنم...

دهنم خشک شده بود...چشام پراشک...گفتم اما تو خودت گفتي همه جوره منو

دوس داري...گفتي حاضري بخاطرم قيد بچه رو بزني...پس چي شد؟

گفت:آره گفتم...اما اشتباه کردم...الان مي بينم نمي تونم...نمي کشم...

نخواستم بحثو ادامه بدم...پي يه جاي خلوت مي گشتم تا يه دل سير گريه کنم...و

اتاقو انتخاب کردم...

من و علي ديگه با هم حرفي نزديم...تا اينکه علي احضاريه اورد برام و گفت مي خوام

طلاقت بدم...يا زن بگيرم...نمي تونم خرج دو نفرو با هم بدم...بنابراين از فردا تو واسه

خودت...منم واسه خودم...

دلم شکست...نمي تونستم باور کنم کسي که يه عمر به حرفاي قشنگش دل خوش

کرده بودم...حالا به همه چي پا زده...

ديگه طاقت نياوردم لباسامو پوشيدمو ساکمم بستم...برگه جواب ازمايش هنوز توي

جيب مانتوام بود...

درش اوردم يه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم...احضاريه

رو برداشتم و از خونه زدم بيرون...

توي نامه نوشت بودم:

علي جان...سلام...

اميدوارم پاي حرفت واساده باشي و منو طلاق بدي...چون اگه اين کارو نکني خودم

ازت جدا مي شم...

مي دوني که مي تونم...دادگاه اين حقو به من مي ده که از مردي که بچه دار نمي

شه جدا شم...وقتي جواب ازمايشارو گرفتم و ديدم که عيب از توئه...باور کن اون قدر

برام بي اهميت بود که حاضر

بودم برگه رو همون جاپاره کنم...

اما نمي دونم چرا خواستم يه بار ديگه عشقت به من ثابت شه...

براي خودم متاسفم...اين که يه عمر مو...بهترين لحظات عمرمو پاي چه ادمي هر

دادم...يه ادم دورنگ...يه ادم دروغگو...

توي دادگاه منتظرتم...امضا...مهناز

+ نوشته شده در  جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 17:39  توسط tina | 
حذف شد
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 22:26  توسط tina | 

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم

 چند وقتی است که هر شب به تو می اندیشم

به تو آری به تو یعنی به همان منظر دور،
  

به همان سبز صمیمی ، به همان باغ بلور

 به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری
 
که سراغش ز غزلهای خودم میگیری

به تبسم ، به تکلف ، به دل آرایی تو

به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو

به همان زل زدن از فاصله دور به هم


یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم

شبحی چند شب است آفت جانم شده است

 اول اسم کسی ورد زبانم شده است،

در من انگار کسی در پی انکار من است ،


یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است،
 یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگیش

میشود یک شبه پی برد به دلداد گی اش


یک نفر سبز ، چنان سبز ، که از سرسبزیش

می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش
رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است

 اول اسم کسی ورد زبانم شده است ...

آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست ؛

راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟


اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست ؛

پس چرا رنگ تو با آینه این قدر یکی است؟

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش

عاشقی جرم قشنگی است به انکار مکوش

آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود،

 آن الفبا که همه ورد زبانم  شده بود ...

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است ،

و تماشاگه این خیل تماشا شده است؛

آن الفبای دبستانی دلخواه تویی ...
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 12:21  توسط tina |